تبليغاتX
یک فنجان چای
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
 

امروز صبح مثل همیشه قبل از اومدن به دانشگاه یه سری به روزنامه فروشی جلوی خوابگاه زدم، اولین تیتری که دیدم درگذشت منوچهر آتشی بود. شاعر بزرگی که به اندازه لیاقتش مردم نشناختندش. البته تو این مملکت و با این حکومتی که ما داریم، هیچ کسی به اون چیزی که واقعا حقشه نمیرسه. به هر حال به قول شادمهر عقیلی تو این کشور نمیذارن هیچ کسی بیش از یه حدی معروف بشه ، چون از تاثیر گذاری او روی مردم میترسن.

به هر حال آتشی نیز مثل شاملو ، فروقی، فرهاد و خیلیهای دیگه از میان ما رفت و برای ما دوچیزبرای همیشه باقی می ماند اشعارش  و یادش که در خاطر ما تا همیشه زنده خواهد ماند.

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 30 آبان1384 و ساعت 10:47 قبل از ظهر | 
از ابراهیم نبوی

 

                                                 در حفاظی از نور

رئيس جمهور در ديدار با آيت الله جوادی آملی گفت:« هنگام سخنرانی در مجمع عمومی سازمان ملل احساس کردم در حفاظی از نور قرار گرفته ام.... در سالن همه سران به من نگاه می کردند و هيچ کس مژه نمی زد، به نظر می رسيد دستی آنها را نگاه داشته بود و نمی گذاشت تکان بخورند.» با توجه به اين گفته برخی منابع آگاه به توضيح واژگان عرفانی – سياسی پرداختند.

« در حفاظی از نور قرار گرفتم»: پروژکتورها روشن شدند.
« کسی مژه نمی زد»: نور توی چشمم افتاده بود و ديگران را در سالن نمی ديدم.
« احساس می کردم صدايی روحانی از کنار قلبم آمد.»: موبايل که در جيبم بود زنگ زد و آيت الله مصباح تماس گرفت.
« وقتی در ماشين بودم همه جمعيت به سرعت از کنار من رد می شدند.»: ماشين ما با سرعت داشت از وسط جمعيت عبور می کرد.
« دستی محکم آنها را گرفته بود.»: مثل آدم سر جای شان نشسته بودند.
« همه مردمی که به سالن آمده بودند شوری معنوی داشتند.»: هيچ کس از مخالفانم را به سالن راه نداده بودند.

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه 28 آبان1384 و ساعت 1:6 بعد از ظهر | 
گل باغ آشنایی
 

گل من، پرنده ای باش و به باغ باد بگذر،

مه من ، شکوفه ای باش و به دشت آب بنشین

 

گل باغ آشنایی، گل من، کجا شکفتی

که نه سرو می شناسد

نه چمن سراغ دارد؟

 

نه کبوتری که پیغام تو آورد به بامی

نه به دست مست بادی خط آبی پیامی.

نه بنفشه ای،

نه جویی

نه نسیم گفتگویی

نه کبوتران پیغام

نه باغ های روشن!

 

گل من میان گلهای کدام دشت خفتی؟

به کدام راه خواندی

به کدام را رفتی؟

 

گل من تو راز ما را به کدام دیو گفتی؟

که بریده ریشه مهر، شکسته شیشه دل.

 

منم این گیاه تنها

به گلی امید بسته.

همه شاخه ها شکسته.

به امیدها نشستیم و به یادها شکفتیم،

در آن سیاه منزل

به هزار وعده ماندیم

به یک فریب خفتیم...

                                                "م.آزاد"

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 25 آبان1384 و ساعت 12:38 بعد از ظهر | 
پروکسی و آنتی فیلتر
 

هر کی می خواد اونجای جمهوری اسلامی رو بسوزونه و از تمام فیلترهای اونا بگذره و به هر سایتی که می خواد ، دسترسی داشته باشه ، می تونه از انتی فیلترهای زیر استفاده بکنه.

https://FastOpener.com

 

http://www.proxifyme.com/

http://www.proxysafe.com/index.php

http://cpr0x.com/index.php

http://uhingoknights.com/nph-proxy.cgi

http://www-students.biola.edu/andre/nph-proxy.cgi

http://www.dargardt.de/cgi-bin/nph-suchen.pl

http://www.de-modulator.com/nph-proxy.cgi

http://wave.prohosting.com/assplk/cgiproxy/nph-proxy.pl

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 25 آبان1384 و ساعت 12:10 بعد از ظهر | 
ایت الله جنتی!!!

می دونین ایت الله جنتی، دبیر شورای نگهبان تو نماز جمعه این هفته تهران چی گفته.

نمی دونم چه عکس العملی خواهید داشت شاید بخندید و شاید هم گریه کنید... . ولی به نظر من خدا باید خیلی بیشتر از قبل به فکر ما باشه.

 ایشون اول شاکی شده که چرا صدام حسین تو دادگاه محاکمه اش وکیل داره ـ چیزی که تو همه دنیا حقشو دارن ـ حالا ببین بعدش چی گفته "اين جا انسان به ارزش و اهميت جمهورى اسلامى ايران پى مى برد كه وقتى دستگاه پهلوى سقوط كرد بدون معطلى جنايتكاران را امان نداد و راهکار همين است."

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 25 آبان1384 و ساعت 10:56 قبل از ظهر | 
خشونت در خانواده
 

همه ما معنی خشونت را می دونیم و هممون هم صد در صد یه مقدار از اونو تا بحال چشیده ایم. ولی متاسفانه در جامعه ما گاهی وقتها اتفاقاتی می افته و چیزهایی رو می شنویم که مو به تنمون راست میشه. نمونه هایی که من برای شما گذاشتم یه چند مورد از این اعمال غیر اخلاقی که در کشور خودمون اتفاق افتاده و مسلما فقط مشتی از خروار است  که ما خبر داریم و حتما بیشتر از صد برابرشو نمی دونیم. البته این جور مسائل در همه جای دنیا وجود داره، ولی در کشور ما یه خورده با دیگر کشورها فرق داره، مسلما خودتون با خوندنش این تفاوتی که من میگم رو خواهید فهمید. شاید بیشترین علت این جور شکنجه کشیدن ها و دم نزدن های زنان، بچه ها و به خصوص دختر بچه های ایرانی ، ضعف فرهنگی و به خصوص فرهنگ متعصب آمیخته با یک سری اراجیف که به نام دین و اسلام از همان ۱۴۰۰ سال پیش به ذهن این مردم ساده دل تپانده شده و پس از گذشت چندین سال ، دیگر اکنون با جان و تن ما آمیخته شده و به یک ارزش تبدیل شده .

در هر صورت چه ما بدونیم و چه ندونیم از این جور مسائل و حتا از این بدترش هم تو جامعه ما زیاده، ولی شاید دونستن ما یه کمکی بکنه، نمی دونم چه کمکی، اینو شاید اینده بهتر نشون بده.

 

دخترم ديد که عمه اش شاهد آزارهای شوهرش است و کاری نمی کند

دختر من مورد آزار و اذيت جنسی بوده و من اين موضوع را حدود يک سال پيش از طريق دختر برادرم متوجه شدم. برادرزاده ام در سفری به ايران به ما گفت که دليل ديدن نکردن او آزار و اذيت جنسی شوهر عمه اش (شوهر خواهرم) بوده است.

وقتی به درددل های او گوش کردم فهميديم که دختر من هم قربانی آزار جنسی همين مرد بوده است.

وقتی به روانشناس مراجعه کرديم، دخترم حرف نزد اما حال او بدتر و بدتر شد به طوری که شب ها کابوس می ديد و جيغ می کشيد. بالاخره شروع کرد به حرف زدن و گفت که مورد آزار و اذيت جنسی شوهر خواهرم بوده.

آزار کودکان و نوجوانان

وقتی سوال کردم به چه کسی می توانم شکايت کنم به من گفتند که در جمهوری اسلامی حتی اگر تجاوز جنسی هم صورت گرفته باشد نهايتا برای متجاوز صد ضربه شلاغ و پنج سال حبس تعزيری در نظر می گيرند.

با توجه به اين که شوهر من معتاد است و از اين موضوع هم خبر ندارد از شکايت کردن صرف نظر کردم. در ايران پدر بايد شکايت کند و او هم که معتاد است.

دختر برادرم هم که درصدد بود، شکايت کند (شوهر خواهرم) به او گفته که تو که پدر و مادرت اعدامی بوده اند به چه کسی می خواهی شکايت کنی؟ برای همين هم شکايت نکرد.

من وضع مالی بدی دارم و اين آقا در زمانی که دخترم کوچک بود خيلی کمک مالی می کرد و تمام مايحتاج او را تهيه می کرد. وقتی می خواست دخترم را ببرد پارک، دخترم می گفت نمی خواهم بروم.

 وقتی سوال کردم به چه کسی می توانم شکايت کنم به من گفتند که در جمهوری اسلامی حتی اگر تجاوز جنسی هم صورت گرفته باشد نهايتا برای متجاوز صد ضربه شلاغ و پنج سال حبس تعزيری در نظر می گيرند.
 

يکی از ترفندهای او اين بود که وقتی می دانسته در خانه کسی نيست به بهانه اين که پولش را در خانه جا گذاشته برمی گشته و در خلوت خانه او را مورد آزار قرار می داده است.

خواهرم و شوهرش در شهرستان زندگی می کردند و اين آقا خرج سفر ما را می داد تا از آنها ديدن کنيم. در آنجا هم او به اين کارهای کثيفش ادامه می داد. خانه بزرگ و زيرزمين و ... کسی هم که از غيبت چند دقيقه ای بچه نگران نمی شود و در ضمن شوهر خواهرم هم سن بالايی دارد و هميشه هم رفتار پدری نسبت به دخترم نشان می داد و می گفت ما خودمان دختر نداريم و دخترتان را بدهيد به ما.

اين آقا تحصيلکرده است. مهندس مکانيک از يک دانشگاه بسيار معتبر است. الان هم مهندس مشاور يک پروژه بزرگ دولتی است.

خواهر من متوجه بوده که شوهرش مريض است. اما مثل يک فرد معتاد موادش را برای او فراهم می کرده است. يکی از دلايلی که دختر برادرم و دخترم قبلا به ما نگفته بودند که مورد آزار هستند اين بوده که می ديدند عمه اشان شاهد آزارهای شوهرش هست و کاری نمی کند پس فکر کرده بودند که اين رفتار او عادی است. فقط در سنين بزرگسالی بوده که متوجه شده اند اين کارها عادی نيست.

دختر برادرم هم هيچ چيز نمی گفته چون حامی نداشته و برای 5-4 سال با آنها زندگی می کرده است.

 

مهاجرم... من را وادار می کرد با مردهای نامحرم همبستر بشوم

يک سال پيش به اجبار مادر و پدرم ازدواج کردم. از مشهد من را بردند يزد. شوهرم معتاد بود. من را وادار می کرد که با او همکاری کنم.

هم مورد آزار جنسی او بودم هم دست بزن داشت.

من را وادار می کرد با مردهای نامحرم همبستر بشوم و برای او پول بياورم. خانواده اش من را اذيت می کردند. چند بار هم پدرشوهرم به من تجاوز کرد.

از يزد برگشتم مشهد و به خانه پدرم بعد هم آمدم تهران تا شکايت کنم و ببينم چه کار بايد بکنم چون او طلاقم نمی دهد. من را تهديد می کند و می گويد که من را می کشد و به من اسيد می پاشد.

مهاجر هستم.

به من می گويد رفتی مشهد و بعد هم تهران، حتی اگر در افغانستان هم دستم به تو نرسد زهرم را به خانواده ات می زنم.

(مسئولان) به من گفته اند که کمکم خواهند کرد تا از او طلاق بگيرم. اما اگر اين کمک نشود من نمی دانم چه بايد بکنم. بايد همين طور از اين جا به آنجا فرار کنم. به ما می گويند کشورتان بازسازی شده بايد برگرديد افغانستان.

در کشورم هم که نه خانه دارم نه کار. پدرم هم که روانی است و من را وادار کرد با اين فرد ازدواج کنم.

اگر برگردم يزد بايد يا زير بار همان زندگی بروم يا خودم را بکشم.

 من را وادار می کرد با مردهای نامحرم همبستر بشوم و برای او پول بياورم. خانواده اش من را اذيت می کردند. چند بار هم پدرشوهرم به من تجاوز کرد.
 

پزشک قانونی هم دير مراجعه کردم. گفتند آثار تجاوزها از بين رفته است. شوهرم دست و پاهايم را می بست و از پشت به من تجاوز می کرد. پزشک قانونی گفت با اين که مشخص است اما آثاری که مدرک باشد به جای نگذاشته است.

يک بار که پدرشوهرم می خواست به من تجاوز کند داد و بيداد کردم و شيشه را شکستم تا قفل در را باز کنم. مادر شوهرم آمد و دستم را گذاشت لای شيشه که از حال رفتم. وقتی بهوش آمدم فهميدم که چه بلايی سرم آمده است. دفعه های بعد هم که پدرشوهرم با تهديد چاقو به من تجاوز می کرد.

چند بار هم مردهای نامحرم را به خانه آوردند و در ازای 50 تا 500 هزار تومان من را وادار کردند که با آنها همبستر شوم. من پانزده سالم است. چهارده ساله بودم که من را شوهر دادند.

هشت ماه است که اين طرف و آن طرف می روم تا کسی به من کمک کند تا از دست اين ظالم راحت بشوم.

حتی اگر طلاق غيابی بگيرم او بالاخره من و خانواده ام را در افغانستان پيدا می کند و آسيب می رساند. از او می ترسم چون با دولتی ها دست دارد و مثلا برای خودش آدمی است. همه کسانی هم که روش حساب می کنند مثل خودش خلاف کار هستند.

 

پدرم می خواست رفتارش را توجيه اسلامی کند

خشونت خانوادگی بيشترين خاطرات تلخ دوران کودکی من را تشکيل می دهد.

اين مادرم بود که هر هفته به بهانه های مختلف مورد ضرب و جرح پدرم قرار می گرفت اما بعدا دامنه اين کتک ها به ما هم سرايت کرد. خرد کردن اشيا بر سر ما، کتک زدن و فشار های روانی، ما را در مدرسه و زندگی اجتماعی دچار شکست شخصيتی و استرس کرده بود.

آزار کودکان و نوجوانان

وقتی اقوام مادرم به خانه ما می آمدند، پدرم عصبانی تر می شد و مادرم را زير لگد می گرفت. مادرم حس می کرد که اگر از پدرم شکايت کند و جايی اين موضوع را مطرح کند باعث سرشکستگی فاميل خواهد شد و برای حفظ آبروی خود از ذکر اين مشکل خوداری می کرد.

یکی از خاطرات تلخ من اين است که يک روز که عمه ام مهمان ما بود پدرم با شيشه نوشابه زد تو سر مادرم. من ده سال بيشتر نداشتم و نمی دانستم کجا بروم و چه کار کنم. از خانه دويدم بيرون. هوا سرد بود کمی ايستادم بعد خيلی سردم شد و شروع کردم به دويدن. مادرم تا ساعت دو بعد از نصف شب منتظر شد تا که پدرم خوابيد و بعد آمد سراغ من.

من رفتم سربازی و فکر کردم اين قضايا تمام شده است. اما در برگشت به خانه متوجه شدم که ضرب و شتم هنوز هم ادامه دارد. مادرم انعطاف نشان می داد و من هم مداخله نمی کردم تا اينکه يک روز وقتی بيست و چند سالم بود و کار هم می کردم پدرم گفت بساطت را جمع کن و از خانه برو بيرون. من هم رفتم و خانه پيدا کردم. به هزار مشقت داشتم وسايلم را جمع می کردم که پدرم با ترانسفرموتور برق زد به صورتم. من يک راست رفتم کلانتری و شاکی شدم.

 مادرم حس می کرد که اگر از پدرم شکايت کند و جايی اين موضوع را مطرح کند باعث سرشکستگی فاميل خواهد شد و برای حفظ آبروی خود از ذکر اين مشکل خوداری می کرد.
 

از نام فاميل ها فهميدن که چه مناسبتی با هم داريم و با وضع خيلی بدی با من برخورد کردند و گفتند "تو خجالت نمی کشی از پدرت شکايت می کنی." افسرهای پيری که آن طرف نشسته بودند شروع کردند به آیه و حديث خواندن. حتی اجازه ندادند که شکايت نامه ام را تنظيم کنم.

گفتم مرا بفرستيد پزشک قانونی. گفتند يک هفته صبر کن. خودم رفتم پزشک قانونی گفتند برو از کلانتری نامه بيار. گفتم نمی دهند. گفتند برو دادگاه. من رفتم دادگستری. مامور دادگستری به کلانتری تلفن زد و گفت بايد برايش نامه بدهيد. بالاخره پزشک قانونی تاييد کرد و در محکمه بر خلاف تصور من قاضی دادگاه نهايت بی طرفی را مراعات کرد.

پدرم سعی کرد رفتارش را توجيه اسلامی بکند اما قاضی دادگاه مانع شد و نگذاشت وارد اين مقولات بشود و گفت شما جرمی مرتکب شده ايد و اگر ثابت شود مجازات خواهيد شد و همين کار را هم کرد.

او به خواهر و مادرم هم اطمينان داد که از آنها حمايت خواهد کرد. آنها هم به عليه پدرم شهادت دادند و قاضی هم حکم دادگاه را به نفع من صادر کرد.

 

زهرا مقاومت کرده و گفته بابا صبر کن، اما او تمامش کرد

در روايت چهارم، خانم مرضيه عباس هادی فاجعه قتل دختر خردسالش را بازگو می کند. زهرا زارع، نه ساله، در نيمه شب سی ام فروردين ماه ۱۳۸۳ در زيباشهر توسط پدرش سر بريده شد. مسعود زارع، پدر زهرا، انگيزه خود را در قتل اين طفل خردسال، اجرای حکم الهی عنوان کرد. عليرغم خشم افکار عمومی از اين جنايت و اشاره رئيس قوه قضائيه به لزوم مجازات عامل آن، قاتل اکنون آزاد شده است:

از همان زمان که زهرا نوزاد بود مسعود با کينه با او رفتار می کرد. يک بار از پشت پنجره ديدم که زهرا را که پنج ماهه بود، از دو پايش گرفته و درست مثل لباس می تکاند به طوری که سر بچه به کمرش می خورد. می خواست اين طوری گريه زهرا را بند بياورد.

به خانواده اش گفتم و آنها می گفتند که مسعود عصبی است. هميشه به من می گفت که "تو زهرا را بيشتر از من دوست داری و يا اين که من از آينده اين دختر می ترسم که آبروی من را ببرد. اصلا کی می خواهد شوهر او بشود."

فکرهای چرند زياد می کرد. اگر همان زمان و قبل از اين که زهرا بلا سرش بيايد من به دادگاه برای طلاق مراجعه می کردم قسم می خورم که همين پدرشوهرم نمی گذاشت سرپرستی نه زهرا و نه پسرم علی به من واگذار شود.

بدبختی ما زنهای ايرانی همين است که از ترس اين طور چيزها به زندگی (زناشويی) ادامه می دهيم.

من با گريه علی بيدار شدم که ديدم مسعود سرجاش نخوابيده و زهرا هم در رختخوابش نيست. البته مسعود لحاف زهرا طوری انداخته بود که وانمود کند هنوز سرجاش خوابيده.

رفتم تو حياط و دو سه بار صدا کردم "مسعود، زهرا." بعد از لای نرده ها ديدم مسعود داره يک کاشی را می کند. ترسيدم از همان بالا باز آنها را صدا کردم. بعد مسعود آمد بالا و يقه پيرهن خوابم را توی دستش چرخاند و به گردنم فشار آورد و گفت "چيه مگر من چه کار کردم؟ کشتمش ديگه."

همين طور پرت و پلا می گفت.

بعد دستم را کشيد برد توی زيرزمين. بچه را توی پارچه ای پيچيده بود. وقتی پارچه را عقب زد ديدم که زهرا را کشته. حالم بد شده بود. نشستم رو پله زيرزمين. يک دفعه يادم افتاد که مسعود از صدای گريه بچه خوشش نمی آيد و اگر علی گريه کند، او را هم می آورد و جلوی چشم من می کشد.

خواستم از زيرزمين بروم بيرون ولی جلوی من را گرفته بود. گفت می خواهد زهرا را خاک کند.

به من گفت "مگه من چه کار کردم که تو اين طوری می کنی؟" فهميدم که منظورش لرزش شديد چانه و بدنم است. من هم به او گفتم که هوا سرد است برای همين می لرزم.

به مسعود گفتم برو يم لباسمان را عوض کنيم و دو تايی فرار کنيم. من رفتم علی را بغل کردم و بعد به طور ناخودآگاه کليد (اضافی) حياط را برداشتم. آمد توی اتاق و چادرم را انداخت روی سرم. اما قبل از اين که کاپشن به تن کند در حياط را قفل کرد. در فاصله ای که رفت کاپشن بپوشد من از خانه فرار کردم.

  بعد مسعود آمد بالا و يقه پيرهن خوابم را توی دستش چرخاند و به گردنم فشار آورد و گفت "چيه مگر من چه کار کردم؟ کشتمش ديگه."
 

می دويدم و در خانه همسايه ها را می کوبيدم. ناگهان فکر کردم که ممکن است صدای کوبيدن به درها را بشنود پس در گوشه ای در تاريکی ايستادم. يکی از خانه ها در را باز کرد و من رفتم تو. همسايه من را شناخت و فوری زنگ زد به پليس.

پليس آمد و او را برد. مسعود گفته بود که به زهرا آب داده و بچه گفته چرا و او هم گفته آب بخور و هيچی نگو. زهرا مقاومت هم کرده و گفته "بابا صبر کن اما او تمامش کرده."

مسعود خيلی به نماز جمعه اعتقاد داشت و هميشه می رفت. اما با من و بچه ها رفتار خيلی بدی داشت. با همه رفتار بدی داشت. حتی وقتی می رفت مسجد نماز بخواند با کسی حرف نمی زد.

خيلی دوست داشت وانمود کند که آدم مومنی است.

من می دانستم که او در زندان نخواهد ماند و بالاخره آزاد می شود. بيرون می آيد و اگر من با او خوب رفتار نکرده باشم بلايی سر علی يا پدر و مادر می آورد. اگر اطمينان داشتم که جسدش از زندان بيرون می آيد نمی گذاشتم که آزاد شود. بعد از آزادی هم او را مدتی به بيمارستان منتقل کردند. الان هم در منزل پدرش زندگی می کند.

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه 25 آبان1384 و ساعت 10:14 قبل از ظهر | 
بیوگرافی شادمهر عقیلی به همراه جدیدترین عکس هایش در لندن
نام : شادمهر
نام خانوادگي : عقيلي

تاريخ تولد : 1351
محل تولد : تهران

: بيوگرافي
شادمهر عقيلي فارغ التحصيل هنرستان موسيقي است وي را مشهورترين و محبوب ترين خواننده موسيقي پاپ ايران در طي سالهاي اخير لقب داده اند. شادمهر خواننده نسل جوان ايران است. گر چه يك آهنگساز است و به قول خودش از حنجره مناسب براي ترانه خواني برخوردار نيست، اما صداي او را خيلي ها دوست دارند

او درسال 79 براي اولين بار در مقابل دوربين سينما رفت و در فيلم «پرپرواز» در نقش يک جوان خواننده پاپ ايفاي نقش کرد وي همچنين در فيلم «شب برهنه» نيز بازي کرده است

: آلبوم ها
(بهار من (اجرا قطعات موسيقي ايراني توسط ويولن و ارکستر در فضاي پاپ -
(نازنين (کار مشترک -
مسافر -
دهاتي -
نغمه هاي مشرقي -
 -
(پر پرواز (موسيقي فيلم -


 


!!! آرزويي که بر باد رفت

مي گفت برادرانم شهيد شده اند. مي گفت پدرم سالها پيش فوت کرده، از مال دنيا منم و يک مادر پير،دو تا ساز و يک عالم خيال و اميد. بابک بيات آهنگساز پيشکسوت درباره اش گفته بود که با استعداد است. کاستش که به بازار آمد متفاوت بود با بسياري از کارهايي که عرضه مي شد و اصلا مورد توجّه قرار نمي گرفت. کاست مسافر آغاز موفّقيت او بود، فروش خوب آن در بازار تضميني براي حضور شادمهر در فضاي حرفه اي بود . پس از مسافر دهاتي را با کمک شرکت شيرازي فارس نوا به بازار فرستاد. دهاتيهم آنقدر فروش کرد تا آنجا که مجبور به تکثير آن شدند. امّا در اين بين همکاران سابق شادمهر از موفّقيت اشاد نبودند؛ از آن پس وقايعي به وجود آمد که شادمهر ديگر نتوانست مانند يک هنرمند معمولي در فضايي سالم و حرفه اي کار کند. وزارت ارشاد، اداره موسيقي و .... مانند سابق با او کنار نمي آمدند؛ او واکنش ها را مي ديد ولي به تواناييهاي خود اطمينان داشت و نمي خواست تسليم مشکلات شود. آدم و حوا را که فرستاد ديگر علني نه شنيد. ديگر همه به عقيلي نه مي گفتند. شايد اينجا بود که فهميد مسئله جدي تر از چيزي است که فکر مي کرد. مدتي هم در سينما کار کرد ولي کارش تنزل کرده بود. دوباره سراغ آدم و حوا رفت و سه بار شعر هاي آن را عوض کرد اما نتيجه نداد و کم کم فهميد که او را نمي خواهند. عاقبت رفت؛ بي سر و صدا تر از آنکه فکرش را بکنيم. رفتن او باعث تاسف تمام کساني بود که براي فرهنگ و هنر اين مملکت متعهدانه کار مي کردند. آري با رفتن او نه تنها آرزو هاي يک آهنگساز و خواننده جوان که مي توانست در سرزمين خود، پديده اي باشد، از بين رفت بلکه آنان که به توانايي و استعدادش ايمان داشتند، نااميد شدند

 

شادمهر

شادمهر

شادمهر

شادمهر

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 24 آبان1384 و ساعت 9:42 قبل از ظهر | 
سخنی از اوشو
بعد از دوران نوجوانی، دو اتفاق و دو فرد یا بهتر بگم دو تا کتاب روی زندگی من تاثیر به سزایی گذاشتن. که مسیر زندگی و روش زندگی و دید منو به زندگی را عوض کردند. البته اولین نفر مقدمه ای برای رسیدن من به فرد بالاتر و بزرگتر بود.

اولیش "پائلو کوئیلیو" نویسنده برزیلی با کتاب کیمیاگرش بود که حدود پنج سال پیش این کتاب خوبو از دوست عزیز و قدیمیم امین گرفتم. و دومین فرد عارف بزرگ هندی، کسی که برای دوست دارانش هیچ وقت نمی میرد " اوشو" است. من هم محض اطلاع شما وبرای نشان دادن میزان ارادتم نسبت به او نام کاربری وبلاگ رو به نام یکی از کتاب های چاپ شده از او و تصویر اول وبلاگ رو به تصویری از این انسان والا مزین کرده ام. تصمیم دارم که هر از چند گاهی سخنی از سخنان او و یا قسمتی از کتاب هایش را برای شما دوستان عزیز قرار بدم. امیدوارم که خوشتون بیاد.

 

و من را باش که چگونه در در سکوتی ژرف غرق شده ام!

من حرف می زنم، کار می کنم،

اما در خالی درون، غوطه می خورم.

ببین، هیچ جنبشی ندارم.

چه نمایشی!

اما شاید زندگی یک نمایش باشد

و اگاهی از این موضوع،

دروازه ها را به روی یک آزادی یکه و بی همتا می گشاید.

 

آنچه که

بی عملی در عمل،

آرامش در جنبش،

و جاودانگی و ثبات در تغییر است،

همان حقیقت است ـ

هر چیز دیگری جز این، رودی از رویاها است.

در حقیقت، دنیا رویایی بیش نیست

و مسئله این نیست که آیا باید ترک کنیم

این رویاها را یا نه،

فقط باید نسبت به رویایی بودن آنها آگاه بود.

با این آگاهی همه چیز دگرگون می شود.

مدار و هسته مرکزی حرکت می کند.

از تن به روح انتقالی صورت می گیرد.

و چه چیزی وجود دارد.

این گفتنی نیست،

هرگز گفته نشده است

و هرگز گفته نخواهد شد. راهی دیگر،

جز آنکه خودت تجربه اش کنی، وجود ندارد.

مرگ، تنها با مردن فهمیده می شود

و حقیقت فقط با شیرجه رفتن

به اعماق خویشتن.

امیدوارم خدا تو را در این حقیقت غرق کند!

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 23 آبان1384 و ساعت 2:20 بعد از ظهر | 
آغاز سخن
هر کسی توی تنهاییاش خیلی کاراانجام میده، توی خلوتش به خیلی  چیزا فکر می کنه،  که در حضور بقیه  هیچ وقت شاید نکنه .اصلاً هر کسی خیلی آرزوها داره، خیلی کارا می خواد انجام بده و خیلی چیزای دیگه که هیچ کس غیر خدا ازشون خبر نداره. ولی خب ما آدما یه جنبه دیگه هم داریم ، اونم اینه که هممون نسبت به دیگران کنجکاویم و می خوایم سر از کار همه در بیاریم. ولی خودمونیم چه خوب میشد که ماها که این همه چیز از زندگی می خوایم ،اینهمه از زندگی گلایه داریم، یه خورده هم به هم دیگه اعتماد داشتیم، یه ذره با هم دیگه صمیمی تر و راحت تر بودیم و البته یه ذره هم به فکر همدیگه بودیم. در این صورت هیچ آدم تنهایی تو دنیا نمی موند همه می خندیدن و شاد بودن و وقتی هم که مشکلی داشتن می دونستن که تنها نیستن و کسایی هم هستن که به اونا و مشکلاتشون فکر کنن و اگه بتونن حتماً یه کاری براش می کنن.

غرض از نوشتن این مقدمه اینه که می خوام وبلاگمو بهتون معرفی کنم. منم توی همین تنهاییام خیلی کارا می کنم، خیلی فکرا می کنم، خیلی نقشه ها می کشم، ولی خب یه کار دیگه هم می کنم اونم اینه که بیشتر این جور کارامو این جور خاطراتمو و این جور فکرامو تو یه دفتر ، سررسید،گوشه کتاب، روزنامه، یا هر جای دیگه ای که بتونم بعداً بهش دسترسی داشته باشم می نویسم. ولی حالا تصمیم گرفتم که اینا رو یه جوری در دسترس شما دوستانم و کسایی که منو می شناسین قرار بدم، تا  اگه وقت داشتین  و اگه خواستین شاید بتونه یه کمی وقت فراقتتونو پر کنه. البته یه سری مطالب دیگه مث مطالب خواندنی ، سیاسی ، سرگرمی، ورزشی و همه چیزایی که برا خودم جالبه و می تونه برا شما هم جالب باشه رو هم برای اینکه از خوندن فقط مطالب خود من خسته نشین ( شاید هم اصلا دوست نداشته باشین که اونارو بخونین ) توش قرار میدم.

در هر صورت امیدوارم که خوندن این مطالب خستتون نکنه و پس از اینکه خوندین بازم تمایل داشته باشین که به ما یه سری بزنین.

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 23 آبان1384 و ساعت 2:7 بعد از ظهر | 
             دو هزار سال پیش شخصی از مسیح پرسید:

             "چه کسی می تواند وارد قلمرو ملکوت الهی شود؟

مسیح به کودکی اشاره کرد و گفت:

               "کسانی که دلی به بی پیرایگی دل این کودکان دارند."

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 22 آبان1384 و ساعت 3:18 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar